سيد محمد باقر برقعى
3671
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آنچه بخشيد خدا دلبرى و حسن تو را * داستانيست كه با خلق خدا نتوان گفت آنچه ديديم و شنيديم به سرمنزل يار * كس ندانست « نفيسى » كه چرا نتوان گفت شب روشن و روز تاريك باز شب آمد و در آرزوى خواب منم * باز در آرزوى گوهر ناياب منم باز همصحبت و همبازى مهتاب منم * باز نالان و دلآزرده و بىتاب منم گر كسى راست شبى روشن و روزى تاريك * اين منم من ، كه بدينگونه به مرگم نزديك آخر شب چو شوم خسته و درمانده ز كار * گويم : اى دست ، يكى ساعت ديگر شو يار تو هم ، اى چشم ، يكى ساعت مانى بيدار * بعد از آن جمله بخسبيم و بگيريم قرار تا دگر مهر برون آرد سر از پس كوه * بخشد اين روى زمين را دگر آن فرّ و شكوه چشم و دست من از اين وعده پذيرند فريب * تا كه درمانده شوم يكسر و بىتاب و شكيب دگر از شهر نه بانگى شنود كس نه نهيب * سگ گيرنده كشد دست ز دامان غريب گويم آنگاه كه : تا صبح نماندهست بسى * نوبت ماست ، كه بيدار نماندهست كسى گويم : اى ديده ! بيا تا كه بخسبيم دمى * باز فرداست گرفتارى و رنجى و غمى ناگزيريم ز آسايش تن دست كمى * باز بيدارى و كار آيد و درد و المى باش آسوده ، كه امّيد به فردايى هست * روزگارى دگر و مهر دلارايى هست چشم برهم نهم و دست كنم تكيه به دوش * گويم : اين بار ز كار افتد چشم و لب و گوش يكدو ساعت بكنم جنبشى آرام و خموش * ليك فرياد از اين دشمن جان ، يعنى هوش كه ز دستش بجز از مرگ نجاتم ندهد * ترسم آنروز هم اين خفته ز دستش نرهد اى برونرفته ز راه مهر و رسم آشتى * ياد باد آن دلنوازيها كه با ما داشتى تو بسى بىمهرتر از آنچه من پنداشتم * من بسى دلدادهتر از آنچه تو پنداشتى